تنها چند لحظه قبل از پایان درگیریها، یک دستور عجولانه در سنگر خط مقدم طنینانداز میشود. ستوان آرچی جونز و دوستانش خود را برای یک بار دیگر رفتن به آن سوی سنگر مییابند. تمام کاری که باید میکردند این بود که فقط یک ساعت دیگر منتظر بمانند. با نزدیک شدن به ساعت یازده، آرچی که به شدت زخمی شده است، بین دو جهان در نوسان است. یکی آکنده از صداها و بوهای آشنا از مرگ، و دیگری از آفتاب گرم، آغوشی نرم و لبخند معصومانه یک کودک. وقتی همه چیز از دست رفته به نظر میرسد، کمکی از سوی دستی غیرمنتظره پیشنهاد میشود.