خط داستانی
روزی پریرا یک بیوه بسیار مضطرب است که با پسرش سابی، که به گیتار علاقهمند است، و دختر زیبایش نانسی زندگی میکند. او میخواهد نانسی با یک جوان ثروتمند ازدواج کند. همسایه کمککارش، تام، یک جوان مناسب به نام تونی براگانزا را در قطار محلی ساعت 9:10 صبح از بندرا به چرچگیت به نانسی معرفی میکند. تام از نانسی میخواهد که تونی را به روزی معرفی کند. روزی در ابتدا نگران است زیرا تونی تنها 300 روپیه درآمد دارد در حالی که نانسی 700 روپیه درآمد دارد، اما به زودی نظرش تغییر میکند وقتی متوجه میشود که بعد از دوره آزمایشیاش، ماهیانه 1000 روپیه درآمد خواهد داشت. نانسی و تام اجازه ملاقات دارند و هر دو در نهایت عاشق هم میشوند. در حالی که نانسی میخواهد طبق دستورات مادرش ازدواج کند، تونی مردد است و این موضوع باعث میشود نانسی احساس کند که او به ازدواج نخواهد رسید. و به زودی روزی به دنبال داماد دیگری میگردد، در حالی که تونی هنوز reluctant به ایجاد هرگونه تعهد است.