خط داستانی
جوان ثروتمند و خوشگذران، گریگوری کیرکلند، داستانی در روزنامه درباره یک سرقت جسورانه میخواند و با دوستانش شرط میبندد که میتواند یک تاج الماس معروف به نام سلطان را از طراح آن دزدیده و سپس به طور مخفیانه آن را بدون اینکه دستگیر شود، بازگرداند. رابرت سوترل، طراح تاج، به خانه کیرکلند میآید و گریگوری واقعاً آن را میدزدد. اما قبل از اینکه آن را بازگرداند، دچار تردید میشود و زنی که میشناسد، ویرجینیا لوندز، را متقاعد میکند که آن را بازگرداند. متأسفانه، اوضاع دقیقاً طبق برنامه گریگوری پیش نمیرود.