خط داستانی
به عنوان رهبر محلی به نمایندگی از پدر بیمار خود، هرمان با جدیت از مردمش خواست تا متحد شوند و به ساخت جادهای برای حمل کالاهایشان کمک کنند، در حالی که دولت به درخواست آنها برای انجام این پروژه بیتوجه بود. در ابتدا، مردم به این درخواست با تردید پاسخ دادند، اما با کمک دوست دختر سابقش نیتا، مردم به این فراخوان پاسخ دادند و در ساخت جاده کمک کردند. با آشتی اوفلیا با پدرش و عذرخواهی از معلمش، فیلم با تحقق آرزوهای هرمان و نیتا به پایان میرسد.