Storyline
الکساندر میچلسون دو سال را در خیابانهای شهر به عنوان فراری سپری کرده اما پس از حادثه ای بیدار می شود و حافظه گذشته اش را ندارد. خانواده اش به او خوش آمد می گویند، اما به زودی مردی ادعا می کند که دوست پسر اوست. در حالی که سعی در دوباره به یاد آوردن خاطراتش دارد، او به الکساندر می گوید جایی دهه هزار دلار دزیده شده از یک دزد خطرناک مخفی است.