Storyline
زلیش و جمال همسایه هستند. این دو جوان که عاشق یکدیگرند، رویای ازدواج را در سر دارند. اما پدر زلیش،Recep، قصد دارد او را به یکی از مردان ثروتمند روستا، به نام بکیری، بدهد. با اطلاع از اینکه زلیش عاشق شخص دیگری است، بکیری تصمیم میگیرد با کمک فهمی او را ربوده و به خود اختصاص دهد. زلیش و جمال که به طور تصادفی از این نقشه باخبر میشوند، تصمیم میگیرند فرار کنند. اما بکیری و Recep از این دو جوان دست نخواهند کشید.