Storyline
یک پدر ثروتمند سعی میکند از علاقه دخترش به داستانهای سواران جلوگیری کند؛ تخیل او عاشق ایدهآل را به عنوان کسی که آن کت قرمز را میپوشد و شعارش "مردت را بگیر" است، تصور میکند. او به کمپ پدرش در شمال یخزده میرسد و قربانی یک توطئه میشود: پدرش برنامهریزی کرده بود که کارمندانش باید او را به هر نحوی ممکن دلسرد کنند. ایده این است که اگر او او را ببیند، ناامید خواهد شد. چند شکارچی که "گرگها" را میبینند، با قصد کشتن شلیک میکنند و یک خرس واقعی وارد کلبه میشود و توطئهگران را پراکنده میکند. این طرح به خوبی پیش میرود، حتی با تمام این inconveniences، تا اینکه یک سوار واقعی به صحنه میآید و مجازات را به شرور اصلی و دستیار کوتولهاش میدهد. در نتیجه، تخیل عاشقانه دختر، عشق ایدهآلش را توجیه میکند. آخرین بار این دو عاشق را در حال ایستادن تا کمر در برف میبینیم.