خط داستانی
آنی، که پس از مرگ مادرش یتیم شده است، به یک یتیمخانه میرود و در آنجا برای همخانههای یتیمش داستانهایی از ارواح و شیاطین میگوید. سرپرست یتیمخانه نزدیکترین خویشاوند آنی، دایی آزارگرش، تامپ را پیدا میکند. داییاش او را مجبور به کار سخت در مزرعهاش میکند و در تمام مدت او را تحقیر میکند. دیو بزرگ، همسایهای سختکوش، این وضعیت را میبیند و به او کمک میکند. دیو به محافظ او تبدیل میشود. در نهایت، آنی به خانهٔ اسکوایر گود و خانوادهٔ بزرگش میرود. در آنجا، او با داستانهایش بچههای خانواده را سرگرم میکند، اما دایی و عمهٔ آزارگرش را به عنوان آزاردهندگان اصلیاش میبیند. او داستانهایی از اینکه شیاطین بچهها را میبرند اگر خوب نباشند، میگوید. هر داستانی که او میگوید، تصویرسازی شده است. جنگ آغاز میشود و دیو، که آنی او را دوست دارد، به خدمت میرود. دایی تامپ، وقتی میفهمد دیو در نبرد کشته شده است، از گفتن این خبر به آنی لذت میبرد. آنی با دلشکستگی بیمار میشود و در بستر، در میان خانوادهاش میمیرد.