کشاورز جوان میکاجلو در حین کارهای جوانان عاشق دانشجویی به نام ندا میشود و به او علاقهمند میشود. او به خاطر ندا از گروه کشاورزی و مالنا، دختری که به نظر میرسد بیش از حد به او وابسته است، جدا میشود. تلاشهای میکاجلو برای جلب توجه ندا باعث خنده و تمسخر میشود، بنابراین 'دون ژوان' جاهطلب به گروه خود بازمیگردد و به مالنا میپیوندد.