ماتیاس هشت ساله رویای این را دارد که روزی خلبان شود و والدین طلاق گرفتهاش دوباره با هم باشند. او با اشتیاق منتظر تولد نهمش است زیرا پدرش داستان ایکاروس را برایش تعریف کرده و قول داده او را به یک پرواز گردشگری ببرد. وقتی پدر ماتیاس به خانه نمیآید، او ناامید میشود. او در سرتاسر شهر میدود، با دوستش درباره روابط بزرگترها صحبت میکند، پدرش را در دفترش جستجو میکند و با پلیس دچار درگیری میشود. وقتی به تنهایی روی سقف یک خانه نشسته است، به این نتیجه میرسد که ایکاروس به زمین نیفتاد چون به پدرش گوش نکرد، بلکه به این دلیل که پدرش او را فراموش کرده بود.