خط داستانی
سال هزار و نهصد و چهل و پنج، هنگی از حمله هوایی در میدان هوایی برپا است که تیمی از دختران جوان از آن نگهبانی می کنند روزهای پایانی جنگ فرا می رسد در یکی از نبردها هواگرد حمله سپهبد ولینین با گلوله آسیب می بیند و در قلمرو اشغال شده توسط آلمان فرود می آید توپچی هوابرد شچپوف فرمانده مجروح را از هواپیما در حال سوختن بیرون می کشد با کمک معلم لهستانی آنا به سمت موش فرار می کنند و زندگی روزمره در جبهه دوباره آغاز می شود چند روز به پیروزی مانده دیم شچپوف درگذشت ولینین با مرگ دوست خود را به شدت پذیرفت اما پذیرش خبر کشته شدن آنا که دوستش بود و قول یافتن او پس از جنگ برایش سخت تر بود