خط داستانی
استادیار مشهور پزشکی که به آستانه پاییز زندگی خود نزدیک می شود از دستاوردها و تجربیاتش بازنگری می کند. در نهایت با آن چه مدت هاست شناخته شده است به پایان می رسد: زندگی آگاه بدون جهان بینی ثابت زندگی نیست بلکه عذاب و وحشت است. نویسنده در یکی از نامه های خود چنین خلاصه ای از «قصه بی جذبه ای» دارد. شخصیت اصلی، پروفسور نیکولای استپانوویچ، نمادی از روشنفکر روسی اواخر سدهٔ نوزدهم است که از بیهودگی و بی فایدگی وجود خویش و معنادار نبودن زندگی اش رنج می برد.