خط داستانی
فراوَنْی باهوش ویلین از محیط بورژوا-آکادمیک فرار می کند و همسر، فرزند و شغلش را رها می کند تا زندگی ولگردانه ای را پیش بگیرد. در وین با کارگر بازنشسته ژوزف آشنا می شود که به نزدیک ترین دوستش تبدیل می شود. با هم در شهر می نوشند و گشت می زنند. ویلین سعی می کند آخرین بار به دیدن همسر سابقش در سالزبورگ برود، اما او را رد می کند. او مخفیانه پسرش تومی را با خود می برد و در راه با گروه موتورسواری شیطان روبه رو می شوند.