گرگ سندرسون در حال کمک به همسرش، جان، برای بهبودی از یک بحران عصبی و احیای ازدواج آسیبدیدهشان است. حریم خصوصی آنها با ورود خواهر شگفتانگیز و مرموز گرگ، لورا، مختل میشود. پارانویا جان عمیقتر میشود زیرا او مشکوک است که رابطه گرگ و خواهرش بیش از حد نزدیک است. در ناامیدیاش، او ترسهایش را به صاحبخانه میگوید اما واکنش عجیب او تنها باعث ایجاد سردرگمی بیشتر میشود.