خط داستانی
شب کریسمس است و برخی از افراد راحتتر از دیگران به جشنهای پیش رو نگاه میکنند. در خانه بیوه ایجلرسن و پسر بزرگش جان، اوضاع مالی سخت است. جان آخرین سکهاش را برای اجاره مادرش خرج کرده و از آنجا که رئیسش از دادن پیشپرداخت امتناع میکند، حتی نمیتواند برای او هدیه کریسمس بخرد. آن شب، جان بیهدف در خیابانهای زمستانی پرسه میزند در حالی که رئیسش، تولیدکننده برگ، و دختر کوچکاش الس، در اتاق نشیمن زیبا و گرم خود، هدایا بزرگ را باز میکنند. در ناامیدی مطلق، جان تصمیم میگیرد که خانه برگ را سرقت کند و شب به طور غیرمنتظرهای تغییر میکند.