خط داستانی
پس از تحمل تحقیرهای مختلف از سوی جمعیت انسانی در شهر، از جمله کتک خوردن از صاحب بازار ماهی و مجبور شدن به خوردن خردل داغ توسط یک مشتری در رستوران، فیلیکس سرانجام وقتی سخنرانی شهردار را میشنود که قول میدهد تمام گربهها را از شهر بیرون کند، به شدت عصبانی میشود. فیلیکس دوستان گربهاش را جمع میکند و یک انقلاب را برای بازگرداندن گربهها به جایگاه شایستهشان در جامعه ترتیب میدهد.