در یک شب تاریک و طوفانی، یک زن جوان در نزدیکی یتیمخانه ظاهر شد. او آخرین بار فرزندش را به سینهاش نزدیک کرد، او را در درب یتیمخانه گذاشت و به آرامی ناپدید شد. تنها ماه و ستارهها شاهد این عمل او بودند، فریاد یک روح ناامید. "مونا" به معنای "نوزاد" در زبان هندی است. این نامی بود که صاحب یتیمخانه به کودک پیدا شده داد. سالها گذشت. یک روز، یک زوج ثروتمند بدون فرزند به یتیمخانه آمدند و خواستار فرزندخواندگی یکی از پسران شدند. انتخاب آنها بر روی مونا افتاد. اما وقتی متوجه شدند که مادر کودک زنده است، نظرشان عوض شد و رفتند و یک طلسم طلا به گردن پسر گذاشتند. آن شب، مونا نتوانست بخوابد: درد و دلتنگی بر قلب کوچک او سنگینی میکرد. پسر از یتیمخانه فرار کرد و به سمت بمبئی به دنبال مادرش رفت. او مصمم بود او را پیدا کند.