استاد یاری، یاکوب یوهانک، منتظر ارث عمویش بود و این موضوع را با دوستانش جشن گرفت، بیآنکه بداند چه گنجهایی در انتظارش است. او چند نوشیدنی بیش از حد نوشید و روز بعد با یک پنجره عالی بیدار شد. او از سردرد رنج میبرد و علاوه بر این، خدمتکار با بیانیهای وارد میشود که میگوید او دیروز حلقه ازدواج دخترش را دزدیده است - بنابراین استاد یاری به زودی باید ازدواج کند. اگرچه یاکوب مدتهاست به آن دختر چشم دوخته، اما اکنون نگرانیهای کاملاً متفاوتی دارد. فردی بیکار به او نزدیک شده که ادعا میکند با چشمان خود دیده که یوهانک در شب به تودهای چوب آتش زده است. اگر او پول زیادی دریافت نکند، به گزارش او خواهد رفت...