خط داستانی
در یک درگیری، پدر مارگوریت مردی را میکشد و برونچو بیلی، کلانتر، به جستجوی قاتل میرود. مارگوریت به طور موفقیتآمیزی پدرش را پنهان میکند. اما برونچو بیلی در بیرون منتظر میماند. مارگوریت برای اینکه کلانتر را از در دور کند و به پدرش اجازه فرار بدهد، برونچو بیلی را به این باور میرساند که پدرش را در یک انبار چوب پنهان کرده است. برونچو بیلی با تفنگ کشیده به سمت ساختمان بیرونی میدود و مارگوریت به سرعت قفل را میبندد و او را به اسارت میگیرد.