خط داستانی
فیلم با رویدادهای پیاپی در یک خیابان بازار شلوغِ بیرونی آغاز میشود. زنانی بر روی صحنهها مراسمهای «خصوصی» انجام میدهند: اصلاح پاها و زیر بغل، درست کردن مو و غیره. زنِ دیگری سعی میکند کارِ آنان را به هم بزند. او در تلاش است تا از آنها جدا شود، از نیروهای عادت مقاومت کند، اما به تدریج عمیقتر از آنچه که حاضر به اعتراف است، درگیر میشود. هرچند طرحی برای شورش میریزد، اما نمیتواند حرکت را تداوم دهد. در نهایت قبل از رسیدن به نتیجهٔ منطقی، خود را هم روی صحنه مییابد. آیا میتوانیم با چاقو دست نگه داریم بدون اینکه خودمان را بکشیم؟ آیا میشود با چاقو دست نگه داشت بدون اینکه به انجام آن فکر کنیم؟ و آیا به وجود چاقوها نیاز داریم؟