لنا، الکسیس و مانولیس آمادهاند تا با پول یک شرکت جعلی که تأسیس کردهاند فرار کنند، وقتی لنا راز را به دوست دوران کودکیاش دیمیتریس فاش میکند. الکسیس و مانولیس تصمیم میگیرند او را با خود ببرند، در هواپیمای خصوصی کوچکشان. آنها در یک نقطه متروکه فرود میآیند و سعی میکنند او را بکشند، در حالی که لنا با هواپیما فرار میکند و آن را به باتلاقی میاندازد همراه با پولی که حمل میکند. مردم از یک فانوس دریایی نزدیک از وضعیت مطلع میشوند و سعی میکنند هواپیما را از باتلاق بیرون بکشند، با امید اینکه پول زندگیشان را تغییر دهد.