دختربچهٔ دوازدهساله به نام لیلی با پدرش که از نیروهای پلیس اخراج شده و با نامادریش زندگی میکند. پدر و مادرِ لیلی سگ پیرشان را به آقای تِبان میفروشند تا گوشت سگ را تأمین کنند. لیلی از آقای تِبان میخواهد سگش را پس بگیرد و با فروشندهٔ گوشت سگ دوستی برقرار میکند که موجب دلخوری دوستان و خانوادهاش میشود. آقای تِبان به پدرِ جانشینِ او تبدیل میشود و از لیلی در برابر پدر ستمگر و نامادری بیکفایت پشتیبانی میکند.