خط داستانی
جوان مشکلدار، ادی مکگیر، بهطور ناگهانی یک موتورسیکلت را میدزدد و با دوستدخترش ماری یک سواری کوتاه میزند تا اینکه وقتی صدای آژیر پلیس را میشنوند، آن را رها میکنند. پلیس میداند که او موتورسیکلت را دزدیده است. ادی نمیداند چه کند جز اینکه مدتی در خفا بماند و به فرار از مشکلاتش با ماری در مکانی مانند آکاپولکو فکر کند. او به دوستانش میگوید اگر کسی بپرسد، آنها او را ندیدهاند. او به مادرش نمیگوید که این بار در چه مشکلی است. و کارمند اجتماعیاش که میداند مشکلی وجود دارد، سعی میکند او را به صحبت کردن ترغیب کند. ادی در نهایت به کارمند اجتماعیاش میگوید که او بچه بدی نیست، بلکه بچهای ترسیده است که خیلی زود بزرگ شده است. تنها ادی میتواند تصمیم بگیرد که آیا به توصیه او برای تسلیم شدن گوش دهد یا به فرار ادامه دهد، بهویژه که ماری به نظر میرسد هر روز بیشتر از او فاصله میگیرد.