در بیست و چهار سالگی، رمی بونه، پیانستِ نابغه، چوبن را رها میکند و به موسیقی که سالها به طور پنهانی دوست داشته است یعنی سالسا روی میآورد! او به پاریس، پایتخت سالسا در اروپا میرسد و به طرز شگفت انگیزی متوجه میشود که هیچ کس پسر سفیدپوستی را در گروه لاتین نمیخواهد! فلیپه، دوست کوباییاش، او را روشن میکند: «تو ظاهر لاتینو نداری، دوست من! امروز اگر کوبانو یا کلمبیانو نباشی، بیرون هستی!» با صبر و پافشاری، رمی به طور عمده هویت، لهجه و رنگ پوست یک بیگانه بیکار را در شهری که اکثر خارجیها برای تبدیل شدن به فرانسوی هر کاری انجام میدهند، می گیرد. بارِتو، ۷۵ ساله، آهنگساز کوبایی افسانهای که به زودی Casa Cubana مشهور سابق را میبندد، به رمی شغل آموزش رقص به مردم میدهد. در اینجا رمی با ناتالی عاشق میشود. اسرار و دروغهای خاندان او روابط والدینی با بارِتو را فاش میکند. آیا این روابط توضیح میدهد که چرا این زیباخاطرِ خجالتی باید در فضای رقص بمبی باشد؟