داستان در پاریس در ژانویه 1871، در اوج محاصره، به پایان میرسد و شخصیت اصلی، آقای موریسو، ساعتساز که در گارد ملی ثبتنام کرده است، معرفی میشود. موریسو که خسته، گرسنه و افسرده است، در حال قدم زدن در بلوار است که به طور تصادفی با یک دوست قدیمی، آقای ساواژ، که قبل از جنگ با او به ماهیگیری میرفت، برخورد میکند. این دو دوست قدیمی در یک کافه چند لیوان آبجو مینوشند و با حسرت درباره بعدازظهرهای دلپذیر یکشنبهای که قبل از جنگ در کنار سن ماهیگیری میکردند، صحبت میکنند. مست از آبجو، دوستان تصمیم میگیرند به محل قدیمی خود برای ماهیگیری بروند و پس از دریافت مجوز از افسرشان، به سمت آرژنتوی، چند مایل غرب شهر، در سرزمین بیطرف بین خطوط فرانسوی و پروسی راه میافتند.