با مرگ مادرش و مشغول بودن پدرش به کار، هاوی در حومه نیویورک احساس سرگردانی میکند. او و دوستش گری وقت خود را به دزدی از خانههای همسایگان میگذرانند — تا اینکه اشتباه میکنند و به خانه بیگ جان، یک دریادار سابق و مردی که به شدت به بچهها تمایل دارد، دستبرد میزنند. او به هاوی پیشنهاد میدهد، که هاوی رد میکند، اما در نهایت این دو دوستی غیرمنتظره و خطرناکی را توسعه میدهند.