چقدر به خاطرات میتوان اطمینان کرد؟ لیفژه مرز بین واقعیت و تخیل را بررسی میکند. در جلسه درمانی، Esther هجده ساله قتل پدرش را که با دوست پسرش Erik مرتکب شده است بازسازی میکند. فلشبکها حقایق را نمایان میکنند. او در نوجوانی با والدینی پرمشکل بزرگ میشود و با آموزش جنسی آزاد مادرش مخالفت میکند و پدرش را هنگام پدربودن با همسر جدیدش که جوانتر است، به خاطر میآورد. او درباره خاطرهای مبهم از پدرش به Erik میگوید که ادعا میشود به او سوءاستفاده کرده است. با وجود فاصله بین حافظه او و واقعیتها، Erik عصبانی نقش آوِنجِر او را بر عهده میگیرد.