جورج، یک نسل از خانوادهای سنتی، تحت سرپرستی عمویش نیکفوروس و عمهاش الپیدا زندگی میکند و آیندهاش روشن به نظر میرسد. یک روز، او با آرگیروولا، دختری یتیم که در مرکز شهر گل میفروشد، ملاقات میکند. او عاشق او میشود و میخواهد با او ازدواج کند، بدون توجه به تفاوتهای اجتماعیشان. او موفق میشود بر مخالفتهای عمویش و خود آرگیروولا غلبه کند، اما نه بر مخالفتهای عمهاش الپیدا...