خط داستانی
جولیا و کارلو سه سال با هم خوشبخت هستند، اما خبر بارداری جولیا او را به هراس عمیقی می اندازد. کارلو با ورود به دنیای بزرگسالی مسئولیتهای غیر قابل برگشت، توسط دختری جوان و افسونگر به نام فرانچسکا که در یک عروسی به طور اتفاقی با او آشنا میشود، وسوسه میشود. احتمال یک تفریح جوانانه آخرین بار پیش از زندان پدر شدن، برای او به اندازه کافی جذاب است تا مقاومت کند.