ماهیم، مردی فقیر اما تحصیلکرده و دوست دوران کودکیاش، سورهش، که ثروتمند اما محافظهکار است، هر دو عاشق یک زن به نام آچالا میشوند. ماهیم با او ازدواج میکند و به یک روستا میروند اما آچالا نمیتواند سورهش را فراموش کند. نارضایتی او به شکل کینهای نسبت به میرنال، یتیمی که توسط پدر ماهیم بزرگ شده، بروز میکند و زمانی که خانهشان میسوزد، به شکل دراماتیکی تجلی مییابد. ماهیم بیمار میشود، سورهش او را نجات میدهد و آچالا به او پرستاری میکند. در یک قطار به سمت یک استراحتگاه درمانی، سورهش در شبی بارانی به وسوسه تن میدهد و با آچالا فرار میکند. در پایان فیلم، آچالا در حال پیروی از سنتهای 'خوب' ماهیم نشان داده میشود، در حالی که خصومت نهان شاراتچاندرا نسبت به تربیت آزاد آچالا در برهمو ساماج به وضوح مشهود است.