خط داستانی
کوتا سريواساراو مردی ثروتمند است که بستگانی کمر در راستای رسیدن به ثروت او منتظر مرگ او هستند تا پولشان را به دست آورند. کوتا میخواهد ازدواج کند تا وارثی برای ثروتش باقی بماند. با این حال بستگانش تمام تلاشهای او برای ازدواج را به هم میزنند. او تصمیم میگیرد با ترک خانه به جای دیگری برود تا از آنان فرار کند. او همچنان دختربچهای به نام چاندراپرافا را به خانه با دو خدمتکار به عنوان نگهبانان میپذیرد، با قصد ازدواج با او وقتی بزرگ شد. او او را در خانهای با دو خدمتکار میگذارد. رماًش تحت فشار والدین برای ازدواج با دختری از خانوادههای مربوطه است. از خستگی از ملاکگذاری ازدواج به شهری که قهرمان داستان اقامت دارد میگذرد. کوتا به قهرمان میگوید که او بدون گفتن اینکه او شوهر خواهد بود با او ازدواج خواهد کرد. او به قهرمان میگوید که مردی که در روز مشخصی به خانهٔ او میآید شوهر اوست، و رماًش آنجا به اشتباه میآید. هر دو به یکدیگر علاقهمند میشوند. کوتا دوست پدر رماًش است — و ر معنیش را به او میگوید.