فلوریموند، یک قاچاقچی خطرناک، و معشوقهاش ویویان تلاش میکنند تا به طور غیرقانونی سنگهای قیمتی را منتقل کنند. وقتی ویویان با تئو، یک دهقان جوان و سادهدل، آشنا میشود، بلافاصله از این ملاقات بهرهبرداری میکند. او با جذابیتش، او را فریب میدهد تا همدستش شود. و به طور طبیعی، این عملیات موفقیتآمیز است. متأسفانه برای فلوریموند و ویویان، اوضاع به زودی خراب میشود. در واقع، پدرخوانده تئو، یک مأمور گمرک، که از این ماجرا مطلع شده، به تئو درس میدهد و او را از تخلفی که مرتکب شده آگاه میکند. حالا این جوان میخواهد جبران کند. که این برای فلوریموند خوشایند نیست.