خط داستانی
یانکو، یک جوان پارتیزان، به یک شهر کوچک ساحلی میرسد. او باید یک مأموریت را انجام دهد و فوراً به واحد خود بازگردد. اما او با آرماندو، یک همکلاسی سابق، روبرو میشود. آرماندو، گیتاریست، واقعاً خوشحال است. او چند لیوان نوشیدنی مینوشد، دوستش را با سوالاتش بمباران میکند و در خاطرات غرق میشود. قلب یانکو بین احساسات متضاد پاره میشود: آیا باید آرماندو را بکشد و از خطر شناسایی جلوگیری کند؟ یا اینکه باید شانس را امتحان کند و به دوست قدیمیاش رحم کند؟ در لحظهای از روشنی، آرماندو متوجه وضعیت دشواری که در آن است میشود. او لباسهای بهتر خود را به پارتیزان پیشنهاد میدهد و برایش آرزوی موفقیت میکند. درست زمانی که آرماندو در خوشحالی کامل است، پلیس، که او را با تبهکار مورد نظر اشتباه گرفته، به او شلیک میکند.