خط داستانی
مرد جوانی از طبقه اجتماعی بالا، خانه و خانوادهاش را برای دختری از صحنه قربانی میکند. او از خانوادهاش طرد میشود و متوجه میشود که برای کسب درآمد صلاحیت ندارد. در این میان، همسرش بیمار میشود، یک کودک به دنیا میآید و چند سال بعد، مرد خود را در تنگنا مییابد. او آماده میشود تا به سرقت برود. کودک وقتی او تفنگش را روی میز میگذارد، وارد میشود. کودک با آن مانند یک اسباببازی بازی میکند و سپس بهطور بیگناه گلولهها را خارج میکند. پدر برمیگردد و تفنگ را برمیدارد و میرود. بهطور تصادفی، پسر به دفتر پدرش وارد میشود. پدر آن شب دیر کار میکند. پسر وارد میشود و سعی میکند پدرش را بکشد. با مداخله خدا، پسر از قتل پدر نجات مییابد.