خط داستانی
پس از ده سال ازدواج، فیلیپ و کاترین خوشی داشتن فرزندی به نام جولی را تجربه میکنند اما برای این دو نوجوان بالغ، پایان گردشهای شبانه و آخر هفتههای مجردی است. او به سرعت بر او فشار میآورد و فیلیپ که شرکت تبلیغاتی دارد، اغلب حضور ندارد. از سوی دیگر، خانواده خیلی زیادی است و به تدریج فشار زیادی ایجاد میشود. او ابتدا سعی میکند در خانه کار کند اما نتواند بین حرفهای و مادری تقسیم کند. فیلیپ سعی میکند کمک کند اما بیفایده است و در نهایت فرار میکند به دیویل برای یک آخر هفته خیانتآلود. او هرگز او را نمیبخشد و در نهایت با جولی از هم جدا میشوند. سالها میگذرد و دختر کوچک به مرور در میان مادر و پدرش دوباره به عنوان یک دختر بزرگ میشود و برای اولین بار همراه با مادرش به مدرسه میرود.