خط داستانی
کلانتر عاشق یک بیوه زیبا است. این بیوه برادری دارد که در خفا یک شیطان و عضو یک باند دزدان است. کلانتر و بیوه به توافق رسیدهاند و او حلقهاش را به دست دارد. یک روز چهار مرد نقابدار به روستا میآیند، بانک را غارت میکنند، جامعه را ترسانده و با یک کیسه بزرگ طلا میگریزند. کلانتر به تعقیب آنها میپردازد و پس از تیراندازیهای زیاد، سواری سریع و هنرهای نمایشی سوارکاری، دزدان بانک دستگیر میشوند. وقتی نقابها برداشته میشوند، کلانتر با ناامیدی متوجه میشود که برادر بیوه زیبا، رئیس باند است. وظیفه با چهرهای بیاحساس به او خیره شده است.