خط داستانی
وقتی مارتین از جنگ برمی گردد هیچ چیز همان گونه که بود نیست او چند روستایی را می بیند که در میدان شهر برای هیولای عظیم قربانی می گذارند و می بیند هرکس برای هیولا چیزی برای ماندن ندارد به سنگ تبدیل می شود به راستی مارتین می فهمد نامزدش ماریا در قلعه سیاه هیولا در بند گرفتار است