نِفسهی از یادهای فوت بیمار، پرستاری شغلی در بیمارستانی قدیمی برای کودکان میپذیرد. به زودی میفهمد که بچهها از وجود ارواحی میترسند که بر طبقات پرسه میزنند و هیچکس را اجازه خروج نمیدهند. او تلاش میکند آنها را نجات دهد و دیگر همکاران را از وجود بدی که آنجا پنهان است مطمئن سازد