دو قطار به طور خارج از کنترل به سوی یکدیگر در محدوده زمانی زندگی انسان میروند. یکی از آنها مرد جوانی را به آیندهٔ غیرمنتظرهاش میبرد؛ او با عشق خود ازدواج میکند؛ فرزندی به دنیا میآورد؛ دکتری شاخص میشود؛ به وظیفهٔ خود عمل میکند و جان دشمنان رژیم کمونیستی را نجات میدهد; بیست سال به زندان محکوم میشود. زندان کابوسی غیرقابل تحمل خواهد بود؛ همسرش در نهایت به شکنجههای مقامات تن میدهد و تقاضای طلاق میکند؛ این به معنای نبود کسی برای دیدار با او در زندان خواهد بود. ۱۵ سال بدون خبری از فرزندش، تنها تصویری از خانوادهٔ او که در آن درختان با لبخند میدرخشند