خط داستانی
در یک سیرک، بازدیدکنندهای که به رقصنده «جیپسی» میلتزا علاقهمند شده، توسط دلقک حسود، باژازو، مورد حمله قرار میگیرد. میلتزا به روستای مارینهاگن فرار میکند و در خانه یک کشیش کاتولیک محلی پناه میگیرد. کشیش نیز به میلتزا علاقهمند میشود. وقتی او در یک شب هنگام مراسم مذهبی به ضرب صاعقه کشته میشود، مادرش میلتزا را مقصر میداند و او را از روستا اخراج میکند. میلتزا به یک گروه تئاتر ملحق میشود که رهبر متاهل آن از کمبود استعداد هنری ناامید است و از میلتزا میخواهد که با او برود. میلتزا امتناع میکند و به تنهایی فرار میکند. در یک کشتی، او دوباره با رهبر گروه روبرو میشود. کشتی غرق میشود و او میمیرد. میلتزا توسط یک اشرافزاده نجات مییابد که او را به املاک خود میبرد. در آنجا او آرامش و عشق واقعی را پیدا میکند. وقتی مادر انتقامجو کشیش مرده متوجه میشود که میلتزا زنده است، ترس و خرافات را در میان روستاییان شعلهور میکند و آنها میلتزا را سنگسار میکنند.