خط داستانی
مرد سالخورده و مکآلان در بالای یک قطار در حال حرکت به شدت با هم درگیر میشوند که در این حین پدر مالاتی سقوط میکند. مکآلان فرض میکند که رقیبش در این حادثه جان باخته است. وقتی یک باند دزد به قطار حمله میکند، زندگی مکآلان دیگر ارزشی ندارد. اما ناگهان، خدمتکار وفادارش لوبزنگ در آخرین لحظه جان او را نجات میدهد. مالاتی که او نیز در قطار است، به دام باند میافتد و به تبت فرستاده میشود تا به عنوان قربانی به الهه باهوانی تقدیم شود. اما یکی از اعضای مهربان باند دزدان به او رحم میکند و به زیبایی عجیب کمک میکند تا فرار کند. کمی بعد، مالاتی با لوبزنگ ملاقات میکند که در این میان از مکآلان جدا شده است. او او را با خود میبرد.