خط داستانی
آنا، دختر صاحب پیر Kõrboja، به او میگوید اگر در خانه مزرعهشان سکونت نکند، آن را به غریبهها میفروشند. اما مزرعه به یک استاد هم نیاز دارد و آنا سالها در شهر زندگی کرده است. او به خانه باز میگردد و با ویلو، دوست دوران کودکیاش، دوباره وصل میشود.