سلطان مردی با قلبی مهربان و دستِ بخشنده است که ناچار به گانگستی شد. او دَمُدار را تربیت کرده تا گانگستر شود، اما دَمُدار به مخالف کامل سلطان بدل شده و به فقرا ترور کرده و با نفوذ خود هر چه میخواهد به دست میآورد و هر که را بخواهد میکشد. سلطان با بازرس راجِشوار دوستی میکند و به پلیس تحویل داده میشود و ده سال در زندان میماند. پس از این دوران، سلطان برمیگردد تا ببیند که دامدار قلمرو زیرزمینی را در اختیار گرفته و حتی از وجود آن مرد گانگستر ترسی ندارد و به او احترام ندارد.