نیما، دختر جوان و بازیگوش، با یک شوخی با سیم برق زنده، مادرش را میکشد و پدرش، دیال، از مرگ همسر و دخترش به شدت عصبانی و ویران میشود. دیال به قدری از دخترش متنفر میشود که نمیتواند او را تحمل کند. نیما بزرگ میشود و به یک زن جوان عصبی و ناامید تبدیل میشود که از پدرش میترسد. اوضاع وقتی بهتر میشود که با مالک یک رستوران، آجی سینگ، آشنا میشود و هر دو عاشق هم میشوند. وقتی دیال از این موضوع مطلع میشود، خشمش بیحد و مرز میشود و او را از دیدن آجی منع میکند. آجی که از نقشه دیال برای ازدواج نیما با شخص دیگری مطلع میشود، مصمم است هر طور که شده با نیما ازدواج کند - و نیما نیز که به نظر میرسد از خجالتش دست کشیده، همین احساس را دارد. آنچه نیما نمیداند این است که آجی او را دوست ندارد - او فقط به تحقیر و شاید کشتن دیال علاقهمند است - تا یک حادثه ویرانگر را که زندگیاش را برای همیشه تغییر داد، درست کند. آیا آجی قادر خواهد بود وظیفه مرگبارش را انجام دهد؟