پولو قرار است صندوقی پر از جواهر را به عنوان کاروان عبور دهد—کاری که دهها بار انجام داده است. اما این بار اتفاقی می افتد. خلافکارانِ دیگر به تعقیب پولو می پردازند. او اختطاف می شود و مجبور می شود صندوق را تسلیم کند. در پایان، پولو بر زمین در حال خونریزی دراز می کشد و فرصتی برای بازنگری دربارهٔ کارهایش می یابد تا دلایلی را که برای شکست خورده است بیابد.