خط داستانی
آنوشدخت دختری کوچک است که برای عروسی برادرش از یکی از خویشاوندان دور دست لباس عروس قرض می گیرد. لیلا معلمی است که به روستا باز می گردد و به خانه می آید. او تازه به مدرسه روستا منصوب شده اما می فهمد مدرسه روستا سال هاست که رها شده و هیچ کودکی در سن مدرسه وجود ندارد. از سوی دیگر، آنوش نمی تواند بنویسد هر چند می تواند بخواند زیرا معلمش استعفا داده است. رفت و آمد بین روستاها روزی یک بار انجام می شود و آنوش و لیلا برای سپری کردن شب در یک خانه مجبور می شوند با هم باشند. آیا این دو مسافر با وجود راه طولانی، به آنچه می خواهند دست پیدا می کنند؟