دکتر هنک در شبی سرد و تاریک کریسمس سال ۱۸۹۷ می میرد. فقرای این شب به دوست ثروتمند خود، کارگزار سهام دار ثروتمند جوزف ریچاردت می رود تا برای همسرش و فرزند تازه به دنیا آمده اش مقداری پول درخواست کند. ریچاردت نه تنها پول را بلکه پالتوی شخصی خود را به دوستش می دهد تا با کرامت به خانه بازگردد. با نگاهی به زندگی، دکتر با یک آغاز دوباره به خانه باز می گردد.