خط داستانی
شهر کوچک، رویای آمریکایی. یک خانواده کارگری که زندگی ایدئالی در روستا دارد. هیچ چیزی در جای خود نیست به جز نبود نرده سفید - و زندان قدیمی که طبقه دوم خانه صدساله آنها را اشغال کرده است. ست دلری میدانست که چه امکاناتی وجود دارد قبل از اینکه همسر و دو فرزندش را به این زندان قدیمی منتقل کند، اما کلانتر به او اطمینان داد که برای بازگرداندن آنجا به خدمت، نیاز به یک عمل الهی است. زمانها سخت بود و این معامله خیلی خوب بود که رد کند. تا اینکه زندان شهرستان آتش گرفت. دستهای کلانتر بسته بود و او مجبور شد زندانیان بیخانمان را هر کجا که میتوانست پیدا کند، قرار دهد. خانه دلری تنها گزینه او بود. برای ست، بدترین چیز نه جنایتکارانی بود که مانند حیوانات در قفسهای کثیف بالای اتاق نشیمنش قفل شده بودند، بلکه ترس مرگبار در چشمان فرزندانش و نگاههای سرد و نافذ همسرش بود.