خط داستانی
وقتی آسیابکش پیر میمیرد، آسیاب را به پسر بزرگتر، الاغ را به پسر دوم و یک گربه را به کوچکترین پسر میدهد. گربه میخواهد دوستی خود را جبران کند و به او کمک کند. او چکمههایش را میسازد، به قلعه سلطنتی دسترسی پیدا میکند و قرقاولهایی را که پادشاه میخواهد، شکار میکند. او خود را به عنوان پسر آسیابکش، هانس، به عنوان "کنت آسیاب" جا میزند، او را فریب میدهد تا لباسهای مجلل بپوشد و او را به پادشاه و پرنسس معرفی میکند. او در غلبه بر جادوگر شرور موفق میشود و قلعهای باشکوه برای هانس به دست میآورد. هانس در نهایت پادشاه میشود و گربهاش نخستوزیر او میگردد.