ویتوریو زمِلی مردی حدود شصت ساله است. در آپارتمانی در ساختمانی خاکستری در مرکز شهر اروپایی با رودخانهای عبور میکند. در قلب خانهاش زندگی تنها را میگذراند، تلویزیون را برای همراهی به طور مداوم روشن دارد. یک شب، مانند بسیاری از شبها، ویتوریو مردی در تلویزیون را همچون خود میبیند و هنگام غذا خوردن، تماشاگرش میمیرد. روز بعد ویتوریو در راه رفتن به کار مضطرب است. سه دوست او را غافلگیر میکنند و او را به رستورانی پرطرفدار در شهر میکشانند برای شام تولد. اما سفر بازگشت فرصتی خواهد بود که فراموش نخواهد کرد.